فيگوئروآ ( مترجم : غلام رضا سميعى )

336

سفرنامه دن گارسيا دسيلوا فيگوئروآ ( سفير اسپانيا در دربار شاه عباس اول ) ( فارسى )

آميخته به قهوه‌اى پوشيده بودند كه برگردانى از مخمل خاكسترى و يقه‌اى حاشيه‌دار و بلند و مرواريد دوز داشت . كلاهى از پوست سمور به ارتفاع دو پا بر سر داشتند كه در بالا بسيار پهن‌تر از پائين بود و سقفى مسطح داشت . اين كلاهها از آن جهت كه مويهاى پوستشان بلند بود بسيار بزرگ مىنمودند اگرچه ، گردوخاك راه آنها را كثيف كرده بود . شكل اين كلاهها سهمناك و كاملا شبيه كيله‌هاى چوب‌پنبه‌اى است كه دهقانان استرامادور گندم را با آنها كيل مىكنند و تقريبا يك چهارم كيلهاى سيزده ليترى ظرفيت دارد و به همين‌سبب عموما آنها را چاركى مىنامند . دو روحانى كه همراه سفير ما بودند ، آن‌گونه كه گفته‌ايم ، بين قره‌خواجه و سفراى مسكو نشسته بودند . شاه بدون تشريفات و بىآنكه ديده شود از در طرف باغ به تالار وارد شد . دو غلام بچهء بالغ اما بدون ريش پشت سر او بودند كه يكى كمان و تركش و چند تير و ديگرى تفنگى بسيار بلند به دست داشت و اين هردو در بيرون در ايستادند . شاه بسيار سرحال بود و هنوز ننشسته بود كه سفير اسپانيا را صدا زد و در آخر تالار ، در دست چپ خود و سفير لاهور را در دست راست خود نشاند . در همين حال فرمان داد كه چاووش سفير عثمانى كه قبلا زيردست سفير اسپانيا نشسته بود جاى خود را عوض كند و بين سفير لاهور و بلخ كه همان ازبك باشد ، بنشيند و همچنين به دستور وى دو روحانى همراه سفير ما بين سفيران اسپانيا و مسكو قرار گرفتند و چون ديد كه سفير اسپانيا از نشستن به شيوهء ايرانيان بسيار ناراحت است اشخاصى را به جستجوى كرسى كوتاهى فرستاد و بلافاصله چارپايه‌اى چوبى و طلاكارى شده نظير آنچه زنهاى پرتغالى در هرمز و هند به كار مىبرند آوردند و از سفير خواست كه بر آن بنشيند و در اين حال از سفير پرسيد كه چرا آن روز براى خوردن ناهار با وى نيامده است . سفير بسرعت در پاسخ گفت كه چون راهنما او را در ميان جمعيت گم كرده بود توفيق برخوردارى از محضر شاه را نيافت و اكنون مفتخر است كه ميزبان عاليقدر او را مشمول مراحم بىنظير